تبليغاتX
سها.همیشه یک سکوت
سه شنبه 1388/09/24 | 8
درانزوایی سردقدمیکشیم

باران بباردیانبارد:

     ماسوخته ایم

باورنداری دیگران راببین

تابفهمی این زندگی نیست

این خیلی که باشدجان کندنی است سگانه...

بایدببخشید!

من خودم ازاین گله ام

دنبال چراگاهی که سرزمین خودم باشد

وشریک رابه گرده ات نبندند

هاری هم مصیبتی است همسایه!

 


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
سه شنبه 1388/05/06 | 15
گرگ شدمیش زبان بسته که نازش کردیم

غسل درجاری خون کرد.نمازش کردیم

چنگ انداخت به آهنگ همایونی عشق

رقص بسمل به بداهنگی سازش کردیم....

...تلخی محنت ماقصه کوتاهی بود

ماصبورانه کشیدیم ودرازش کردیم....

(ازشعری ازمرحوم سیدحسن حسینی)


به احترام همه خونهایی که براین خاک پاک وبه ناحق ریخته شد...بایدیک عمرسکوت

 کردوفکر....ودیگرهیچ.


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
چهارشنبه 1388/02/30 | 9

 یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...
امروز دیگر تو رای دادی».

--------برگرفته از:http://forum.chatkon.com/index.php


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
دوشنبه 1388/02/21 | 8
آخرخط ،آخرشعرکتاب                    آخرپارک ،آخرزنجیروتاب   
اول صف ،اول نفت وزمین                   اول گول، اول ماانقلاب
دیگ نذری، ریگ کفش حاجیان     بوی آبگوشت، بوی دلهای کباب
بندتسبیح وبندتنبان حوریان           پشت کوچه، پشت روبندوحجاب
خط وآیه، سوره وسوگ وحدیث      آب کر،آب قلیل هی آب وتاب
سوگ وضجه،نوحه وداغ وعزا        کل دنیاکربلاوکربلاوپول آب
چرک یقه،چرک تن پوش سفید         ریش وپشم وبزدرون آسیاب


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
شنبه 1388/02/19 | 12
 

کاری نداردافتادن

 

حتی اگرارتفاع چشم توباشد

 

گاهی که جسم:

 

        روح من باشد.


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
پنجشنبه 1388/01/13 | 22

 


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
دوشنبه 1387/12/05 | 7
 

من اگرکدخدامی شدم:

 

   خدایی نمی کردم!

 

 


 

 

بادموهایت رابرده بود

 

من دیربه کوچه آمدم آنروز.!


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
پنجشنبه 1387/09/21 | 10

           خوش به حال خدای چاه جمکران چقدرمی خندد:

                  به جهالت واینهمه جوک جدید.

 

 


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
سه شنبه 1387/08/28 | 8

 

روزمحشربود...همه درصحرای بزرگ درانتظارمحکمه نشسته

بودندمن هم درمیان مردمی بودم که فرشته جلوی ردیف تابلوی

ایران رابه دست گرفته بود....ماپارسیان دودسته بودیم،دسته ای

که درردیفهای جلونشسته بودندوهمه شرمگین سرهاراپایین انداخته

بودند،دسته ای هم که درردیفهای آخربودندشادمان وباسری بالا..

من درمیان دسته دوم بودم باسری بالا ...ملتهای دیگرباحیرت به

 این دودستگی مانگاه می کردند...آن دسته شرمگین جلودارنشان

زرتشت وکوروش وبابک وآریوبرزن وفردوسی وداریوش و....

بودندوسردمداران مااماهمه غریب!...مشتی عرب وآیت الله وعلامه

وکسی نمیدانست این اعراب درمقام پارسیان چه می  کنند؟وشگفت

که شادی دراردوی مابود!ماجعفروعبدالله وحسینقلی هاوکلثوم و

ام البنین ها....مانامه جمکران به دستها...مادعاخوانهاوروضه روها

ماکل یوم عاشوراییهاوسینه زنها...مامنتظران ظهوروپیروان ولایت

فقیه آن هم ازنوع مطلقه اش!آری سرمابالابودوآیت الله هاچنان

فاتحانه وباتحقیربه آن دسته نگاه می کردندکه سنگ آب می شدحتی

سنگ مقبره کوروش.....دراین بین یکی به من طعنه می زدکه دیدی؟

دیدی حق باکه بود؟حالاایمان آوردی؟دیدی چاه جمکران وروضه آقا

وشعارمرگ برآمریکاوانرژی هسته ای ومشت محکم بردهان استکبار

ودخیل به ضریح فلان وووووهمه وهمه راست بود؟.....من امادردلم

آشوب بود...یعنی خداونداآن زندگی عزیزرادرگمراهی زیستم؟وای

برمن!بازهم به جانب آن دسته نگاه کردم...درست بود،شرم عجیب و

پیدایی درچهره هاموج می زد....به کوروش نگاه کردم...اندوهی هزار

ساله درچهره اش پیدابود...بغضم گرفته بود...به زرتشت نگاه کردم

به اوکه شعارگفتارنیک وکردارنیک وپندارنیکش دردلم آشوب به پاکرده

بود،...مثل سنگ بود...بدون کمترین احساسی....زردی رخ بابک خرمدین

حتی اززیرخون روی صورتش پیدابود...داشتم می سوختم ومی لرزیدم

که نگاهم بانگاه فرشته ای نگهبان تلاقی کرد...زل زدبه چشمانم....

چشمانش برق عجیبی داشت...کمی طول کشیدتاخنده چشمش رافهمیدم

...داشت می خندید...بعدازمدتی اشاره ای کردومرابه سویی خواند...رفتم

گفت :چگونه ای؟...لال شده بودم...بالبخندادامه داد:پشیمانی؟...لال بودم

تکرارکرد...لال بودم...بازوبازوبازهم.....آرامترگفت:پشیمانی؟....

چشمانش پاسخ میخواست سرم رابرگرداندم ونگاه کردم...هنوزهم همان

بودکه بود....کوروش وزرتشت و....اندوهگین وسرخورده....آیت الله ها

واسم عربیهاوشیوخ ووووشادومسرور..داشتم سرم رابرمی گرداندم

که کوروش لحظه ای نگاهم کرد...بغضم گرفته بود..میخواستم تمام

اندوهم رادادبزنم امانمی توانستم...نمی شد...به چشمانش خیره شدم

این جسارت راآنچه که دیده بودم به من داده بود...برق دیدگانش خیس

بود...گویی که تمام شرم تمام این جماعت رابه چشمانش ریخته بودند..

تنم می لرزید...برگشت تابیشترنبینم ونلرزم...امامن اشکش رادیدم..

برق چشمش مراگرفته بودومی لرزیدم...برگشتم..فرشته منتظرپاسخ بود

...لال نبودم....دست کردم درون یقه ام ونشان فروهرراکه پنهان کرده بودم

درآوردم وباجسارت تمام وبی تردیدبوسیدم....گفتم الان است که لبخند

فرشته محوشوداما...اوبه روی من خندید....دست روی شانه ام گذاشت

وبااشاره به دسته شرمگینان گفت:آن ایل درزمانه ای که جاهلیت و

توحش قانون اول دنیابودوبت وسنگ مقدسات مردم...روی به یکتا

پرستی آوردندوقوانین خودرابرپایه مهروانسانیت نوشتندودراین راه

توفیق خوبی هم یافتندو....بعدبااشاره به خوشحالان گفت:وامااین ایل

..ناگهان سرزمین شماراارث خوددیدند...برمسندنشستندوروضه خواندند

...کم کم خرافه رارواج دادندوامامزاده وحدیث تراشیدندوچاه کندندوآیه

نازل کردند...ومردم هم باچشمانی بسته به آنان اقتداکردند............

قصه فرشته برایم تکراری بود ومیدانستم...پس گفتم:ولی حالاچرا؟

چراشادی وغم ایلشان رااشتباهی گزیده اند؟....لبخندی زدوگفت:اشتباه

نکن..آن که نجابتی داردسرش راازشرم  پایین انداخته کهمن چه کرده ام

که نوادگانم اینگونه راه خلاف گزیده اند؟وغم جهالت وابستگان بعدش

آزارش می دهدوآنکه میخنددازوقاحتی است که درذاتش دارد وازافتخار

اینکه درقلمروهمان یکتاپرستانی به حساب آمده که اکنون بااندوه وشرم

درردیفهای جلوترازاونشسته اند...آن نجابت آن شرم واندوه رامی طلبد

واین وقاحت این قهقهه وگستاخی را.............!............................

فرشته بااشاره گفت حالابرو.....رفتم وقبل ازاینکه بنشینم نگاهی به اطرافم

کردم وبعدسرجای خودم نشستم اما...سرم راپایین انداختم وگریستم!


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
چهارشنبه 1387/08/08 | 23

به من خوش گذشت

 

درجهنم تو به من حسابی خوش گذشت

 

و من حالا بر خلاف همه

 

از جهنم رانده ام و در پی اش

 

سرزنشم نکنید موبدان

 

که گناهالوده ام

 

من گدای پردیس نیستم

 

من دنبال جهنمی هستم که در آن به من

 

حسابی خوش گذشت!

 

 

 


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
چهارشنبه 1387/07/24 | 9

صدای سکوت می آید...

ازگلدسته های بی شماراینهمه آبادی،صدای غریبی که تورامیخواندکه اورابخوانی

دیرنکنی که خدای این قرن این سرزمین ساعتی عبادت می شود.

گوش کن.....صدای سکوت ازهمه جا می آیدازشبکه دوی تلویزیون ازشبکه سه جوان

ازشبکه یک ملی ازشبکه چهارفرهنگی ازشبکه خبربی خبری...ازهمه جای همه جا،

ببین وببین که همه تصویرهابه همین صداختم می شود.زیراکه ساده نیست آموزش بت پرستی

دراین قرن..

صدای سکوت می ایدازگلوی دونده های پشت پاترولهای مشکی که ریشوهای ژنده پوش و

گربه های کرباس پوش حمل می کنند،ازکاغذهای عجزولابه ووام وگزارش هپلی هپو

صدای سکوت می ایدازسکوهای روشن پالایشگاه وازصف خاکستری آدم نماهایی جلوی پمپ بنزین

صدای سکوت می آیدازدخترکان چهارده ساله خیابان،آنجا....درهیاهوی مردان گرسنه اندام این

شهر،مردانی که چشمهایشان ازحیزی تیزشده،مردانی که به خاطرمثقالی برجستگی نپوشیده له له می زنند،...

صدای سکوت می آیدازکاغذهای هوشمندهرانتخابات،ازراهروهای شلوغ هراداره،ازبی برقی این تابستان

 وبی گازی آن زمستان وآنسوترازفوران نفت چاه ومیدانی تازه...ازقبولی بی دلیل نبیره ونتیجه سربازی

فداکارباآی کیویی درحدپانداودربرابرحسرت و به لب گزیدگی آن مندرس پوش خرخوان روستایی،.....

صدای سکوت می آیداززیرچادرهای زنان مقنعه پوشی که شیطان هم ازکراهت رویشان هراس 

داردومیلی به وسوسه شان نداردوآنان اماخودراحوریان کاخ کرباس پوشان می بینند

ازحوزه های مثلاعلمیه ای که خدمت میلیاردهاسالشان به بشریت ازخدمتی که این خودکارواین

مانیتورواین دستمال کاغذی می کندپست تراست....

صدای سکوت می آید،ازتمامی تاریخ به جزاین اواخرش،آنجاکه تمامی سلسله هارادردوصفحه خلاصه

 می کنندتابه این فصل زرکوب برسیم،به فصل پیروزی خون برشمشیروحق برناحق ونابودی

استعمارواستکبارواستثماروجدایی ازغرب وشرق ورهایی اززرق وبرق وبرکلاس ملاهانشستن ومشق

 آخرت کردن ودل ازدنیا وتعلقاتش بریدن ومحاسن راخاراندن ویقه هارابستن و

بت هاراپرستیدن وبرخلاف جهت قبله جیشیدن ونایب امام تراشیدن ودستش رابوسیدن ودرمحفلش چون

 بزدرآغل چپیدن وانگارکه خودخدارادیدن وهاله هارادیدن وبرسینه هاکوبیدن وبادشمنان خیالی جنگیدن

وهرروزبرآنان تازیدن ومشت محکم بردهانشان کوبیدن وازتقدس امامچه هاشعریدن وبه جان خریت

راخریدن وآنهم بااینهمه بدبختی رادیدن وهمرنگ جماعت گردیدن و

به سیاهی این لشکرگرویدن وسقزجهالت جویدن وسربرادرخودباپنبه بریدن وبااین خداپرستی به

خداوتمامی کایناتش خندیدن...........

صدای سکوت می آیدعزیز..ازگوری که درآن زندگی می کنیم وبه سکوت می رسد ازهمین گوروهمین

زندگی ،به همین سادگی به همین گوروبی این زندگی!

 


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
یکشنبه 1387/07/14 | 1

..من نمازم بازبان مادری است

 

زندگی ام ازسگ تازی بری است..


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
سه شنبه 1387/07/02 | 18

بااحترام ودرود بی کران به پیشگاه روح آنان که درراه دفاع ازمام میهن حتی

خراشی کوچک برداشته اند.چه رسدبه بزرگمردان دلیری که جان گرانمایه وعزیز

خودرابرای حفظ این خاک به پیشگاه یکتای جاویدفدانمودند.

 

ای دوست.ای آنکه بامن دراین قرن خاکستری خورشیدی این روزهارابابی تفاوتی محض

سردربرفی که خودباریده ایم میگذرانی......

ای دوست....

صدسال دیگرماباهمه داشته های مادی ومعنوی مان،باپدرها ومادرها وبرادر وخواهر و فرزندان و نوادگان

و چه چه وچه مان راهمان راکشیده ایم ورفته ایم.مثل همه آدمهای تاریخ.مثل همه که خود را دنیا 

         می دیدند...مثل همه همه.

فقط تصورکن تاریخ درموردمامردم قرن چهاردهم خورشیدی چه می نویسد؟درموردماپارسیان؟

فقط کافیست به هیچ دروغ وسیاستی متعلق نباشی تادرک کنی تاریخ چه می گوید؟

...............

هفته که هیچ حتی اگرروزهم نه وحتی اگرثانیه ای بخواهندچیزی به نام دفاع رامقدس بنامندوبه ان ارج

نهندوآنراگرامی بدارند...مقدس ترین دفاع ودلیرانه ترین نوع آن شایسته دلیرانی است که به فرماندهی

آریوبرزن تاپای جان وبی مثال مقابل یورش اسکندرایستادند.

اگریک جای کاراین دنیاواین مملکت نمی لنگیدالگوی میهن پرستی ودفاع مقدس (به اصطلاح)

برای تمام دورانهاکسی نبودجزآریوبرزن.

پس رهبرماآن مرددلیری است که بی هیچ چشمداشتی وبا اگاهی به سرنوشتش تاپای جان عزیزازمام 

این میهن دفاع کردوآن طفل سیزده ساله فقط طفلی ازنوادگان چنین دلیرانی بودوبس

کودکی که بایدمثل همه کودکان این بوم باشدوتاریخ فرداهاخواهددیدکه نبودیم ونیستند.

حالابرو وببین یونانیان برای لیونیداس خودکه درمقابل ارتش مادرترموپیل همچون اریوبرزن جنگیدچه کرده

اندومابرای اسطوره پایداریمان چه کرده ایم؟

دوست من....یک جای کاراین دنیاعجیب می لنگد.

.........................................واین نقطه چینهاتمام زندگی من وتوراخاک می کندو...دیگرهیچ.

 


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
شنبه 1387/06/02 | 10
دیدنیهادردویدن ومن:

کورمال، دنبال گچ زیرنیمکت دوم دبستانم

من ماندن رامی فهمم ومی مانم

چراکه زندگی جزمشتی ترس

                               چیزی به جیبم نریخته.

من ازتوخجالت می کشم آینه

                          وهمه حق رابه همه می دهم جزخودم....

........

هزارپهلوچرخیده ام وهزارخواب ازکف داده ام

ودراین هزاره تکرار:

               هزارباربیداری رانفرین کرده ام

         پس توکی می آیی ای خواب؟

ساعت آرام شانه خالی کردن

دنیای ازادی نفهمیدن

.......

مراهم مسخ کردندجادوگران

مراکه خودم راپیامبرمی نوشتم وخدامی خواندم

پس.توکی می آیی ای خواب؟؟


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
جمعه 1387/05/11 | 23

شوخی شوخی .... باهمه چیزشوخی....امشب محض خنده نشستم به تماشای سریال یوسف

 دستپخت سیمای بی نمونه جمهوری ازازل تا ابداسلامی ایران...من نشسته بودم که بخندم ولی کم بود گریه ام بگیرد...آخربازی چقدردیگریک طرفه...چقدرهمه راهالوفرض کردن؟............

کمترازنیم ساعت نگاه کردم ویک ساعت دربهت ماندم ودیگرهم درنمی آیم.آخراگرمرجع خداوقرآن است این حاشیه هاودروغهاازکجاآمده؟...درسوره یوسف تمام ماجرای به چاه انداختن یوسف درچندآیه وخط کوتاه آمده حالا یاقرآن آقای سلحشوروضرغامی کاملتربایدباشد یاخدایادش رفته کامل بنویسد....آن ازکشاکش برادران تارسیدن به اجماع ودلسوزی ساده وتوام باجهالت برادری که به ظاهردلش به حال یوسف می سوخت وهمین....نه اوونه خودیوسف کمترین کاری برای تغییررویه نمیکردند...یهوداوبقیه برادران هم گذاشتنددوبرادرقبل ازبه چاه اندازی یوسف باهم به طورخصوصی صحبت کنندوجالب ترنشستن آسوده یوسف درلبه چاه....که هرکودک دیگری بودوباهرآی کیوی پایینی دراین موقعیت خودش رابه کناری پرت میکردو...نه برلبه چاه به دلداری برادرمیپرداخت....امادرون چاه دیگراوج هنراست ...ناگهان پیری ظاهرمی شودکه انگارهزارودویست سال منتظرنشسته تاچشمش به جمال خوش یوسف منورشود..که چه؟..که بگویدازاین نبی وآن پیامبراین وصف وآن داستان راشنیده وچنین وچنان و....پناه میبرم به خدای یکتا....مرجع این واقعه کدام کتاب آسمانی ویازمینی است؟...من که درقرآن ندیدم وتورات وانجیل راهم نمیدانم...کتاب زمینی هم اگرباشدکذب محض است چون خودسریال هم نشان ندادکسی رابایوسف به چاه انداخته باشند که روایتی بکند.......اماگل ماجراجاییست که منتظرهزارودویست ساله معمای جدیدی می گشاید وآن هم به وسیله انگشتان یوسف واشاره به پنج وچهارده کردن وبه یوسف توصیه میکندبه این دوعددمتوسل بشودوووو....بله ..پنج تن آل عبا وچهارده معصوم شیعیان....آن پیر درآن قعرآمده بودکه باکمک دایی فرج وعموضرغام وبه توصیه باباهایی به مامردم مومن بفهماندکه این دین آسمانی ماریشه درتاریخ انسانیت داردواسلام تنهادین رستگاری است وووووو.....جها لت ماباعث این یاوه سرایی شده.جهالت مامردمی که چشمهارابسته ایم وعده ای دایه مهربانترازمادرکیلو کیلو خداوامام به مامیفروشند...ماکه خریدارانی نمونه ایم ...مااین جسارت رابه آنهاداده ایم ....لعنت به این جهالت .لعنت .خدایا توببخش.ماراوآنهارانه.آخرآنهافرشتگان تواند مشتی شیطان مقرب که جهت امتحان مافرستاده ای

آنهاوظیفه دارندازهرراهی نازل شوندوهرآیه وآیتی رابرماروشن گردانند.....پس ماراببخش ماکه هرگزبه راه عقل نبوده ایم ونخواهیم رفت...ماراببخش .ومرابیشترکه نشستم وبیست وچنددقیقه ازاین سریال مبتذل رانگاه کردم.خدایاغلط کردم ....مراببخش مراهزارودویست سال به چاه جهنم نینداز.قول میدهم دیگرنگاه نکنم...ببخش.


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
سه شنبه 1387/05/08 | 1

سنگهاریخته بودروی ریل...قطارازدور می آمد..وای مسافران بی گناه...چنین بودکه من ریزعلی بازی ام گل کرد...بلوزاسپرت سفیدم را که تازگیهاشانزده هزارتومان خریده بودم درآوردم وسرچوبی کردم...وای خداونداحالاآتش ازکجابیاورم؟...من که کبریت وفندک نداشتم...جیبم رابرای چه بگردم ؟من که سیگاری نبودم...ازبچگی ازبس گفتندسیگارنکش دیگرجرات نمیکردم ازمغازه سرکوچه کبریت بخرم..مجبورهم میشدم باشرم وسرخوردگی می گرفتم...مدرسه وجامعه ورسانه هااگراینهمه  نگفته بودندسیگاربداست من حتما سیگاری می شدم درست است سرباراجتماع ولی دراین برهه بی تردید کبریت داشتم ....وآری چنین شدکه من ناتوان ماندم وقطارآمدوباتمام مسافرانش به داخل دره سقوط کرد....ومن هرگزریزعلی نشدم ودیگرتصمیم گرفتم کتابم راهرجادلم خواست جابگذارم..حتی زیرباران ...تابخیسد باریزعلی وکوکب خانم که اصلا هم سلیقه خوبی نداشت وخودم چندصبح دیدم ازمغازه سرکوچه پنیرمی خریدواصلا هم شیررادرظرف دربسته نگهداری نمیکرد...تاگاوعموحسن باشدکه دیگرشاخ نزندکه بگیرندوببرندوعکسش راروی

محصولات شیرآوران بزنند،سزای توهمین است پترس تاتوباشی دست توی سوراخ سدنکنی ،خوبت شدحالا 4انگشتی شده ای اخردراین سال بی باران که اب به کمرتای سدهاهم نمیرسد

برچه حسابی انگشت به سوراخ سدکردی؟...توفکرکردی خانواده آقای هاشمی که من دامادشان شده ام بعدازکازرون به کجامی روند؟که دخترشان راگم کردی...فکرکردی من پیدایش نمی کنم وبه همسری اختیارش نمی کنم؟..کورخواندی این بارراچوپان عزیز...اس ام اس فرستاده ای که :

گرگ..گرگ...گرگ...بروخداروزی ات راجای دیگری عطاکنددیگرحنایت رنگی ندارددختردراین مزرعه حتی اگرگرگت شیپورچی باشد وروباه مکاربازهم پینوکیوراگول بزند..برای منی که پسرعمویم لوک خوش شانس است فرقی نداردتوبایداین رابفهمی سباستین توبایدآن کیف راازگردن بل بازمیکردی وبه پرین میگفتی زیادی باآن قاصدکهادرتیتراژباخانمان بالانرودتاسروکارش به الدورادوبکشدآن هم دنبال عقاب طلایی که تمام کبریتهایش رادخترک بخاطرسردی دستانش سوخت ودرآخرهم مانفهمیدیم طرفدارتامیم یاجری؟چون بالاخره گالیورنقشه راردمی کندویوگی باکشتی هواییش دنبال مادرهاچ آنقدرمیگرددتاخانم تناردیه باشدسربه سرگوریل انگوری نگذارد

واوباشدکه بفهمداتوبوس جهانگردی هرسال کی ازاینجاردمی شودتاباسوباساوتارومیساکی بلیط بگیرندوبه دیدن پدرژپتوی بیچاره بروندکه کلی زحمت کشیدتاموفق شدبشودپروفسوربالتازارو

باخانواده دکترارنست دوردنیارادرهشتادمین قسمت فوتبالیست هاکه واکی بایاشی علامت مخصوص حاکم بزرگ رابالابردوکاپیتان لینچ به نیک ونیکوگفت مادرپرین مرده است وآنها

بایدباپلنگ صورتی دنبال دخترمهربا ن بگردندوبه هاکلبری فین بگویندکرجی ا ش رابه آنهابدهد

تابازبل خوان وماهیگیربزرگ برای بابالنگ درازنامه بنویسندوبگوید((سلام.حال من خوب است

مثل پدربزگ که خوب بود ومرد.))


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
جمعه 1387/05/04 | 12


 

توعروس شدی ومن،عروسک.

 


 

مردتاصبح درون آیینه سیگارمی کشیدوصبح،این زن

 

بودکه تکه های آیینه راجارومی کرد!

 


 

اگرخود خودم باشم دیگراهمیتی نداردیکی باشاخه ای

 

گل انتظارم رامی کشد،یاکراکودیلی باکاردوچنگال.


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
شنبه 1387/04/29 | 9

آری قبول

ورق برمی گردد...حتی اگراین ورق باشد 

 قبول

یک روزی همه اینهمه هیاهوبرای هیچ،

همه اینهمه منم ومنم ها وما وما وماها...

همه این خدافروشیهای زورکی

همه این بت پرستی های مدرن

همه این ازماوسادگیمان سواری گرفتنها

همه این بی تفاوتیهامان.....

......همه اینهاتمام می شود

قبول....ولی رفیق...ماباخته ایم

ماسوخته ایم

تمام هم بشودیک آب خوشش به گلوی مانمی ماسد

قبول کن برماگذشت

این زندگی مابود آری

این که زیرگالشهاشان له شد

این که همیشه بوی فریب وتورم ووعده میداد

این که فهمیدیم امااشتباه ادامه دادیم

قبول کن مامفت مفت باختیم

قبول کن قبول کن...!


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
چهارشنبه 1387/04/12 | 11

 

من ازآخرصف مبعوث شده ام .....جایی که پربودازخودم

 

جایی که صدای هیچ پیامبری نمی رسید

 

نه نه ..من یکصد وبیست وچهارهزارویکمین نیستم

 

مرادراین سیاهه جا ندهید کاتبان

 

رسالت من هدایت خودم است وبس

 

من آن پیامبربی امتم

 

بی غاروبی رمه وبی معجزه

 

داعیه وکتابی ندارم

 

ونمی خواهم کسی به این چشمهای میشی ونافذم ایمان بیاورد

 

ولی...من اتفاق افتاده ام

 

اینجا...آخرصف...

 

جایی که هیچکس بعدازمن نبودتا ببیند وشهادت بدهد

 

ولی من همه رادیدم که باپیامبری درسینه

 

وباکتابی دردست،.....

 

بهانه می تراشیدندوافسانه می بافتند

 

وچون ردایی ازتقدس داشتند،مجازبودند

 

ومن همه راخندیدم،ومن همه راگریستم......

 

وسوگندخوردم حالاکه بره نیستم اگرگرگ شدم:

 

به گله نیندیشم...هرگز...هرگز...حتی اگرهارشدم!


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
چهارشنبه 1387/03/29 | 15

 

 

چه فرقی می کند میزرابرای یک نفربچینم یادونفر؟

 

وقتی که تو بازهم بی گاه وبه ناگاه می آیی....و......

 

..همیشه هم شامت رابیرون خورده ای؟!..............


نويسنده : دیااکو(جلال.ب) |
< >