تبليغاتX
سها.همیشه یک سکوت
قالب وبلاگ

سها.همیشه یک سکوت
شایداین جهان جهنم سیاره دیگری باشد!

بدرود برادر:

_________

بگذارتا نگذرم و بگذارم،

سربه سردی سراین سنگ سرسنگین

تا شاید آخرین سروده ام :

سرازآن بغض بیست وچهارساله وفرومرده بگشاید.

هرچند که دنیای ما اکنون، :

    همه اش پس ازتوست ...

هرچند افسوس است و جز رنج اینهمه افسوس نیست

که دیگر تو نیستی واین زندگی،

یک جایش می لنگد که بلنگد ...

تا ...

تا روزی که ما هم، همه هیچ ...

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 ] [ سیدجلال بهادر ]

آن فصل خورشیدی هم خواهدگذشت

بابه چشم آمدن خیره کننده ی رنگها

               وفردا

خاطره ای کمرنگ میماندازهمه اش وهمه اش خاکستری

هیچکس یادش نمیماند

          رنگ چمنزاری راکه درآن درکودکی اش تاخته

هیچکس یادش نمیماند

رنگ نوازش مادرش راپای گاهواره

.....چراکه آدمها:

                   بزرگ که میشوند

                   وبزرگترکه میشوند

                   بهترگم میشوند

درخود،  درحال،  دردویدن،  درخسته شدن

واینجاست که شیطانهازاییده میشوندوهمه ی فصلهای خورشیدی را

درخرمنی ازامروزبه بادمیدهند

وبادهمه چیزرامیبرد...

بادبادکهارا،نگاه پدرت را،همسایه ی محله قدیمی ات را

همکلاسی کلاس چهارمت را،جعبه اسباب بازیت را

توپ پلاستیکی سرخ وسفیدت را،خوابهای پشت بامت را..

این برباددادن کارباداست اما،...

                   کارتوبه باددادن وبربادرفتن نیست،آدم!



[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 18:39 ] [ سیدجلال بهادر ]

قول میدهم به این زودیها نمیرم

زمستان بعد،قول میدهم دلت گرم بماند وبرف که هیچ،

                        برفک هم نبارد روی دفترشعرت...

سودا،....درود

پیش از آنکه  بلرزم،

پیش ازآنکه بمیرم،

              تا یادم نرفته ودیرم نشده:

                                            دوستت دارم.

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 21:36 ] [ سیدجلال بهادر ]
نه حوصله اخبارتنگه هرمزوانقلاب سوریه رادارم

نه بفرمایید شام!!

درست ازروزی که رفته ای ،انگار

من روی هیچ فرکانسی نیستم،

بی ماهآواره ام

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 12:38 ] [ سیدجلال بهادر ]

ما به سرشورشما ودرشما شوری نبود

درشما،درچهره وآیینه تان نوری نبود

عمرما،هرسال ما،پای شما برباد رفت

رسم عشق،رسم خدا،ای کدخدازوری نبود

قلب ما درقلک زرکوبتان قل خورد ومرد

قلبتان ازقلب ما ودرد ما جوری نبود

مابه دودنبالتان، دربندتان عمری تمام

دوی ما ازجاهلیت بود وازکوری نبود

قلب ما بهرشما مثل زیارت بود وبود

بهرمادرقلبتان سنگی نه وگوری نبود

ما دویدیم ودویدیم ودویدیم وولی

پشت در،درقصرتان حوری نبود..

اصلن ازشورشماوشعرهای شورتان

زورکی هم دردل بیچاره ها شوری نبود...

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 0:23 ] [ سیدجلال بهادر ]
من درنخستین خیابان هجری مردم

آنجاکه کوهی نبود

تاخورشیدی که نبود،دست به شانه اش بگذاردوبالابیاید

آنگاه که انگاردرآن هزاره بالایی هم نبود

....درآن خالی که زیسته بودم،مردم..

درهمان جاده شوسه،

که هیچ نبود...هیچ

غیرازهزاران تابلوی ایست!

ومن،ازخستگی ایستادنها،سرانجام قلبم ایستادو...مردم

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 11:58 ] [ سیدجلال بهادر ]

          نه،

          من دیگرحریف این یک،شنبه نیستم.

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 10:29 ] [ سیدجلال بهادر ]

 

من برایت شعرحافظ میخواندم
توپیامکهای مش غضنفر!
گفتم آخرهفته برویم کوه
برای نزدیکی باخداوندوگفتی:
برای این نزدیکی میروی راهیان نور!
که رفتی وختم شدبه نزدیکی با.....!
شایداین آخرهفته رفتم کوه وهرگزپایین نیامدم
بایدبرای خداوندم قدری حافظ بخوانم!
توباغضنفرهایت خوش باش
     من،راهی نورم.
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 18:2 ] [ سیدجلال بهادر ]

کورش هم که باشی،

منشورهم که باشد.

یکتاپرست هم که باشی،

مهرگستر هم که باشی.

روزهاکه درتقویمهابرسیاست بچرخد:

نشانی ازغریبه هاهست و:

        ازتونشانه ای نه

ماراببخش امپراتور

ماراببخش پدر...اما:

((به راستی که راستی هم لشکری دارد))


زادروزکورش بزرگ پدرقوم آریابرپارسیان راستین فرخنده باد

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 10:35 ] [ سیدجلال بهادر ]
من سلطان گنجشکهابودم وحسنی،شرورترین پسرک این حوالی.

 

فقط ماگنجشکهاآدم حسابش می کردیم...آن هم ازترس.........

 

اوباتفنگ بادی چهارونیم قبیله مارابه قهقرابردومن آخرین بازمانده ام

 

ازآن شکوه....باچشم چپی خالی وپای راستی شکسته...

 

فقط...فقط یادت باشدحسنی،خدایی هم هست.

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 10:5 ] [ سیدجلال بهادر ]
من ازخدایی خرچنگهابرمیگردم

برای همین اینقدربوی اختاپوس میدهم

خوشمزه نبوده ام لابد

 که زنده برگشته ام

وگرنه درسوراختاپوسها:

کمی که خوشمزه باشی،

                            رونق سفره ای !


همیشه نگفته یی هست

 

روزش راگردیده زمین،

ماهش رانوشیده شب،

خوابش رامی بیندستاره،

.......

دعایت رانیافته ای هنوز؟

چقدرخداپایت بنشیند؟.

حرف بزن سودا....حرف بزن..

همیشه نگفته یی هست

ای که همیشه نیستیم!


بگو گیلاس وخردادومرانمی فهمی..

 

عادت کن به نداشتن ترانه

وازسکه افتادن دلت

تودیگربازاری هستی..

بازهم چشم می بندی

به روی هرتصویری،بارویایی کودکانه

ازوقتی که غرق شده ای

مال این ژرفنانیستی

گم شدی ازاین عمق وراستی:

چرابرای خودت عجیب نیست؟؟

نگوکه عادت داشته ای به گم شدن

نگوسرشته همین قالبی

نگو...راست نگو..

 راست هایت راست نیستند...

...بگوقصه ات مال این کهکشان نبود

بگوگیلاس وخردادومرانمی فهمی

بگو...دروغ بگو..

باورمیکنم،به خاطردلم.

 

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 8:50 ] [ سیدجلال بهادر ]
قطارآدمی راجایی نمی برد

آدمی قطاررامی برد.

اراده کنی اما:

چاقوهم دسته اش رامیبرد

دسته دست خودت است.

بلیط هم که داشته باشی،

ازبلندگوهای ایستگاه هم که نامت را جاربزنند،

قطار،زوزه هم که بکشد

بازهم میتوانی نروی

میتوانی بیایی وفنجانی چای مهمانم باشی..

پول بلیطت راهم می دهم

نرو رفیق

قطار، تو راهیچ کجا نمی برد

هیچ کجا بهترازاینجا...

[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 11:30 ] [ سیدجلال بهادر ]
سرکوب شدم دراین جهنم

 

کجاشدی آتش بیارمعرکه ام؟

 

حالاکه نیستی به تماشای این جلزوولز:

 

لطفی نداردسوختن.

 

سردم ازاین هیمه ابدی،

 

سردم ازاین دنیای بی تو،

 

ازاین جهنم بی خبری.

 

توتاکی سوارسرنوشت خودی؟

 

پس سرنوشت من ازچه قرار؟

 

پس رویای مراچه قرار؟

 

تنهایم دراین خالی

 

خالی ام دراین تنهایی

 

ودردادامه داردازقرار

 

شب هم نمی شوداینجا تا:

 

  دورازچشمهای خداوند،سیرسیرگریه ات کنم.

 

دلم گرفته آدم....دلم....گرفته...

 

                   کاش تواینرابفهمی

 

کاش بادآهم رادرنیستان ات بوزد....

 

یادت باشدآدم،

    آدمک این غروب من بودم

 

یادت باشدکه یادت بودم،

 

         نوشتم تا دنیا کتمانم  نکند

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 6:25 ] [ سیدجلال بهادر ]
 

بالاي آن كوه سپيد

 

آنجاكه كبكهاسردربرف فروبرده اند...

 

آنجاكه خستگيهاي تابستانم راچال كردم

 

آنجاكه آدم وآدمكي نبود

 

خدارادرپس بوته اي پنهان كردم

 

تابستان كه شدبازميگردم خداوندم....

 

بردلم اينجابرف بيشترازآن كوه نشسته.

 

برفهايم كه آب شد....بالبخندي بازميگردم..

[ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 10:22 ] [ سیدجلال بهادر ]
با خودم  به نبرد برخاسته ام


من دراین گود به تحلیل میروم وتو.....


برای که هورا میکشی..


کدام من را دوست ترداری؟


آنکه میبرد یا آنکه میبازد؟


[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 23:9 ] [ سیدجلال بهادر ]
مادونفریم

 

دوماه یارانه دونفرمان میشود۱۶۰۰۰۰تومان

 

پول برق این دوره خانه مان آمده۱۶۱۰۰۰تومان

 

من دیگرچیزی نمیگویم...

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 11:35 ] [ سیدجلال بهادر ]
تمام این روزهاتمام شدن رابه تماشانشسته ام

 

تمام این روزهاتمام شدن رابه تماشاگذاشته اند

 

تمام میشویم وفرداهابرتاریخمان مینگارند:

 

نسلی که خیلی زودتمام شد....

 

تمامش کردند.

 

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 12:7 ] [ سیدجلال بهادر ]
 

شکارهم نشوی

 

قلاب وتورهم نصیبت نشود

 

ازلکه های نفتی نشتی هم نمیری

 

هزاربارهم جسته باشی ازهزاردام وقلاب وکوسه

 

روزی ازروزهاخواهی مرد..ماهی کوچولو....

 

آرام بگیروبپذیر...که خواهی مرد..خواهی مرد.

 

حتی حتی حتی:((دریاهاهم می میرند...))

[ چهارشنبه یکم دی 1389 ] [ 15:32 ] [ سیدجلال بهادر ]


بامن بيا:


به دورترازاين آبادي،به گريز.


درسنگباره نگاه اين مردم:


                    زيستن نداردزندگي


  بيا....:


آن دورتر،آن پشت تراين كوه..


            من شغالاني ديده ام مردم تر.

[ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 14:8 ] [ سیدجلال بهادر ]
 

 

ماایرانیهاکجایی هستیم؟

 

پارسیانی آلوده به اعرابیم یااعرابی پارس نشین؟

 

ماآنهاراآدم حساب نمی کنیم وآنهاکه ماآدمشان حساب نمی کنیم،

 

ماراعرب حساب نمی کنند...؟

 

حالاتوبیابه این دین وسرزمین وزبان وفرهنگ باخته هابفهمان.

 

بادداردمارابدجورمیبرد،به قهقرایی ناشناس.

 

وهیچکس پیدایمان نمیکند:

 

چراکه هیچکس نمیداندکه گمشده؟

 

 

[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 9:14 ] [ سیدجلال بهادر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

همه رامیتوان برای مدتی فریب داد،عده ای راهم میتوان برای همیشه فریفت،اماهمه رابرای همیشه نمیتوان فریب داد. (آبراهام لینکلن)
امکانات وب